هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶
خانه » گالری عکس » عکس های فیلم و سریال » خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ماکسیرا + عکس بازیگران

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ماکسیرا + عکس بازیگران

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ماکسیرا + عکس بازیگران

سریال ماکسیرا

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ماکسیرا و عکس های سریال

در این قسمت عکس های بازیگران سریال ماکسیرا و خلاصه داستان تمام قسمت های سریال ماکسیرا را مشاهده می کنید

سریال ماکسیرا سریالی در ژانر درام و رمانتیک است که در ترکیه با نام ترانه زندگی و یا آهنگ زندگی شناخته می شود. این سریال محصول کشور ترکیه است و امتیاز ۷٫۷ را در سایت IMDb دارد. سریال ترکی ماکسیرا از شبکه های فارسی زبان پخش می شود.

سریال ماکسیرا

خلاصه داستان سریال ماکسیرا

بایرام و دوستش صالح که در روستای ائشئکلار در حوالی مودانیا به دنیا آمده و در همانجا بزرگ می شوند. این دو یک خصومت و مشل دارند که برای از بین رفتن این خصومت بچه هاشون ملک و کریم را در سن کم به عقد هم در میارن و تا زمانی که بچه هاشون بزرگ میشن در دو شهر متفاوت زندگی می کنن. بایرام دو فرزند داره و به همراه خانوادش در استانبول زندگی می کنه و در این شهر صاحب کسب و کار پردرآمدی میشه و وضع مالی خوبی بهم میزنه، اما همچنان به عهدی که بسته وفادار مونده. او به همراه پسرش کریم به روستای زادگاهش میره و در خونه صالح رو میزنه صالح هم با دو دخترش ماکسیرا و ملک زندگی می کنه.

صالح هم به قولی که داده وفادار میمونه و با دیدن بایرام ازدواح بچه هاشون قطعی میشه. قضیه ازدواج این بچه ها در حالی مطرح میشه که فرزندان این دو نفر عاشق افرادی دیگه ای شدن و زندگیشون بسیار متفاوته. اما ماجرای سریال با تصمیم های ماکسیرا بسیار جالب میشه.

سریال ماکسیرا

معرفی بازیگران سریال ماکسیرا

urcu Biricik در نقش ماکسیرا

Birkan Sokullu در نقش کریم

Tayanç Ayaydın در نقش حسین

Ecem Özkaya بازیگر نقش ملک

Ahmet Mümtaz Taylan بازیگر نقش بایرام

Seray Gözler بازیگر نقش سهیلا

Deniz Hamzaoğlu بازیگر نقش کایا

Pelin Öztekin بازیگر نقش زینب

داستان قسمت ۲۸ و ۲۹ سریال ماکسیرا

حسین زینب از بیمارستان میاره خونه همه میان استقبالش زینب دخترشو بغل میکنه میگه پرنسسم دلم برات تنگ شده بود دخترش میگه کجا بودی سهیلا میگه گردش بود دخترم بایرام حواسش نیست میگه دفعه بعد خواستی بری دخترتم باخودت ببر🤣 همه نگاش میکننه میگه ببخشید من نباید حرف میزدم . باده میگه بابا مامانم زنگ زده بود میخواد با نگهبانش ازدواج کنه میخواد منم ببره پیش خودش سهیلا میگه مگه چمدان امانت داده نمیشه باده بره باید اینجا بمونه. باده میگه خاله سهیلا من شمارو دوست دارم میخوام پیش شما بمونم مثل شما بااصالت باشم سهیلام بغلش میکنه میرن بایرامم چشماش گرد میشه 😅 فیلز و مینه از خواب بیدار میشن میبینن همه دارو ندارشون دزد برده ماهرم نقش بازی میکنه میگه برای منم بردن پاسپورتم و پولام هیچکدوم نیست😅 .مهتاب و گوندز (نگهبان مهتاب)میرن پیش بایرام میگن میخوایم ازدواج کنیم بایرام میگه اشکال نداره اما باده پیش ما می مونه آخر هفته ها میتونی ببینیش شوهرشو میفرسته معدن میگه توام هرجا شوهرت میره خودتم میری . کریم میاد دنبال ماکسیرا که بیارتش خونه تو مسیر دارن میان که کریم میگه اینجارو دیدی خیلی قشنگه من بچه بودم با مامان و بابام خیلی میومدیم بریم اینجا قبل از اینکه بریم خونه یکم حرف بزنیم .حسین تو اتاق پیش زینب. زینب میگه میخوای تمام روز بالا سرم بمونی نترس بلایی سر خودم نمیارم دفعه بعد بقیه رو مجازات میکنم نه خودمو بعد میگه پس با ملک رابطه داری زنی که تو زندگیت بود ملک بود . حسین میگه من با کسی رابطه ندارم اسمشو هرچی میخوای بزار دیگه کسی تو زندگی نیست تموم شد .زینب میگه چون من خواستم بمیرم حسین میگه آره بخاطر اینکه اینقدر ناراحت شدی ک میخواستی خودتو بکشی زینب میگه آدم اینقدر راحت از عشقش میگذره .حسین میگه هنوز واسم خیلی مهمه میگه میتونی به بابات بگی چقدر دوست دارم و خدایی نکرده تا بابا بایرام بمیره میتونی با خیال راحت بگی یه زندگی زناشویی خیلی خوب داشته باشی زینب میگه یعنی چی حسین میگه تو خودت خوب میدونی زمانی که بابای من بمیره تو منو با هیچی نمیتونی تهدید کنی البته اگه تا اونموقعه خودم نمیرم . کریم و ماکسیرا دارن کباب درست میکنن کریم میگه یبار کوچیک بودم داشتم تازه زبان آلمانی یاد میگرفتم بابام ذوق داشت هرجا توریست میدید کشون کشون میاورد تا با من حرف بزنن🤣 … فیلیز اومده جلو خونه کریم اینا واستاده روبروی نگهبانا هاتف میاد میبرتش میگه از اینجا برو دست از سر این خانواده بردار میگه اومدم بچمو ببینم مهمت بچه منه ماکسیرا بزور ازم گرفته .اکسیرا و کریم میان خونه تو اتاق هستند که زینب میاد میگه نمیخوای بیای بخیر باشه بگی اومدی تو اتاق درم بستی ماکسیرا میگه حق باتو خیلی بخیر باشه اما خوب به نظر میای زود خودتو جمع و جور کردی 😊 زینب میگه بایدم جمع و جور کنم اون ملک خانم که غرور نداره حتما الان حالش گرفته شده ماکسیرا میگه منو نگاه کن دردت با هرکی هست برو پیش همون (حالا ویدئوش براتون میزارم ) بایرام از توافقی که با مهتاب سر باده کردن صحبت میکنه به باده میگه از این به بعد اینجا میمونی باده ام خیلی خوشحال میشه به سهیلا میگه میتونم مامان صدات کنم 😁 حسین به کریم میگه یه کاری اطراف معدن ماست که دقیقا به درد تو میخوره باید از یه جایی شروع کنی . ماهر به ماکسیرا میگه فیلیز همچی به هاتف گفته ماکسیرا میگه ای واای اونم صدرصد به بایرام میگه چیکار کنیم ماهر میگه من یه نقشه دارم باید فیلیز ببریم مرکز ترک اعتیاد الکل بخوابونیم یه گزارش بگیریم که این اعتیاد داره . باده یه استاد رقص گرفتن تو خونه که همشون میرقصن 😊 کریم محمد برده بیرون گردش میبرتش پارک فیلیزو میبینه که مسته باهم میرن یه کافه قهوه میخورن به فیلیز میگه خودتو جمع و جور کن میزارم ماهی یبار محمد ببینی ولی الان با این وضعیت نه تا موقعی که الکل ترک نکردی اجازه نداری ببینیش فقط میگه ماکسیرا نباید خبردار بشه . زینب میره شرکت جم برای عایشه منشی جم یه کیف هدیه میبره عکس ماکسیرارو نشون میده بهش میگه میشناسیش اونم میگه اره قبلنا اینجا کار میکرد بعد میگه با جم ارتباطش چطور بود میگه هیچ ارتباطی نداشتن اونموقع آقای جم خارج از کشور بود ماکسیرا خیلی دختر خوب ومظلومی بود اصلا اهل این چیزا نبود اگه بین جم ماکسیرا چیزی بود من حتما میفهمیدم زینب میره ( عایشه یادش میفته که قبلنا زینب داشته عایشه رو جلو جم مسخره میکرده ) میگه فکر کردی زرنگی فایدم به سگ برسه بهتر از توئه😅 .هاتف به حسین میگه فیلیز اومده گفته بچه مال اونه حسینم میگه بریم خونه فیلیز تا از خودش بپرسیم .زینب به بایرام و سهیلا میگه میدونید قبلا ماکسیرا تو شرکت جم کار میکرده ولی به ما گفت جم نمیشناسه سهیلا تعجب میکنه اما بایرام با سیاست رفتار میکنه الکی میگه من میدونستم چون قبلا به من ماکسیرا گفته بود😁 زینب و ضایع میکنه 😅 .

داستان قسمت ۳۰ سریال ماکسیرا

ماکسیرا با جم تو پارک قرار داره جم به ماکسیرا میگه باید ضرر منو جبران کنی مهمترین مشتریمون ازم گرفتی باید سیصد هزار لیر بدی بهم بعد میره ماکسیرا گریه میکنه میگه چطوری از شر این راحت بشم الان سیصد هزارتا میخواد چند روز دیگه پونصد هزارتا میگه این احمق برام دردسر درست میکنه همینطوری داره فکر میکنه که یهو کریم جلوش سبز میشه شوکه میشه میگه تو اینجا چیکار میکنی میگه چرا گریه کردی رانندرو گفتم تعقیبت کنه ‌ ترسیدم بزار بری وگرنه هدفم تعقیب تو نبود … (کریم اما جم نمیبینه ) بهش میگه بیا بریم سرما نخوری.. . حسین و هاتف میرن خونه فیلیز ماهر میاد برگه نشون حسین میده میگه برای اعتیاد به الکل خوابوندمش چقدرم هزینشو دادم چون بچه خودشو سقط کرده همش تو توهمه خلاصه قانعشون میکنه که فیلیز از خودش درآورده بعد به خودش میگه ماهر باید تو تئاتر برلین الان کار میکردی حیف شدی 🤣 . ملک به کایا میگه با من ازدواج کن تا خانواده جوهر دست از سرم بردارن برای بهارم شناسنامه نگرفتم داره دیر میشه مگه تو نمیخواستی باباش بشی اسمت میاد تو شناسنامه بهار کایا قند تو دلش آب میشه از خدا خواسته اما میگه چیزی تغییر نمیکنه فقط تو سند ما زن و شوهر میشیم . مینه به ماهر میگه باید از اینجا بری چون میخوام خونه رو خالی کنم ماهر بهش میگه دیدی از طرف فیلیز چیزی بهت نمیماسه اومدی سمت من منم بهت چیزی نمیدم جونم مینه میگه همین الان برو اونم میگه باشه میره هتل . عایشه به ماکسیرا زنگ میزنه بهش میگه زینب اومده اونجا ازش پرسیده اون میشناسه اونم گفته اینجا کار میکرده ..ماکسیرا میگه درسته میگن خوبی کن بنداز تو دریا یادش میفته قبلنا که تو شرکت جم کار میکرده عایشه بلیط جم یه روز جابجا گرفته جم داره اخراجش میکنه که ماکسیرا میاد میگه من گرفتم نمیزاره عایشه رو اخراج کنه .. شب شده همه سر میز میخوان شام بخورن ماکسیرا خوشتیب کرده اومده سهیلا میگه چقدر خوشگل شدی ماشالا هرچی میپوشی بهت میاد زینب حسودی میکنه میگه معمولا اینطور جواهرارو تو مراسمی مهمونی چیزی میندازه بایرام میگه چه اشکال داره همش که مهمونی نمیشه (خوشم میاد از بایرام که همش زینب و ضایع میکنه اداشو درمیاره 🤣) زینب میگه ماکسیرا تو که تو شرکت جم کار میکردی چرا اون شب گفتی اونو نمیشناسی ماکسیرام شوکه میشه همه بهش نگاه میکنن کریمم به تعجب نگاش میکنه که یهو نگهبان میاد میگه جم اومده بایرامم میگه اتفاقا به موقع اومده ماهم دلمون میخواد بدونیم ادامه در کامنت اول 👇👇
ماکسیرا گریه میکنه یواش به کریم میگه ببخشید نتونستم بگم زود میره بالا تو اتاقش بعد میخنده بعد نشون میده که ماکسیرا وقتی فهمیده زینب میدونه به جم زنگ میزنه بهش میگه اگه میخوای زود به پولت برسی بیا اینایی که میگم بگو . جم میاد سر میز شام بازم سوالشو زینب تکرار میکنه جم میگه نمیخواستم اونشب بهتون بگم چون خجالت میکشیدم پدرم زمانی که زنده بود یه پیشنهاد بی شرمانه به ماکسیرا داده بود که اونم قبول نکرد شاید هرکس جای اون بود قبول میکرد اما اون از شرکت گذاشت و رفت بعد میگه منشیم گفت زینب خانوم اومده شرکت در مورد ماکسیرا پرسیده گفتم خودم بیام بگم که سوء تفاهم نشه حسابی زینبو با چیز یکی میکنه 🤣🤣همه زینب و سرزنش میکنن که چرا دخالت میکنی بایرام میگه اخه به تو چه زینب طفلکی خجالت کشیده نخواسته بگه . کریم میاد بالا ماکسیرارو دلداری میده

داستان قسمت ۳۱ و ۳۲ سریال ماکسیرا

کریم به ماکسیرا میگه خودتو ناراحت نکن تو گناهی نداری ماکسیرا میگه اخه جلو بقیه خیلی بد بود کریم به ماکسیرا میگه خودتو ناراحت نکن بگیر بخواب من میخوام با داداشم برم بیرون یه مساله کاریه اگه الان خونه بمونه دعواش با زینب درمیادبعد میره ماکسیرا پیش خودش میخنده میگه اما الان حاضرم همه چیو بدم قیافه اون زینب جادوگر و ببینم که یهو زینب عین جن میاد تو اتاق بهش میگه ماکسیرا تو شیطانی …..🤣🤣 (ویدئوشو گذاشتم) . ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا میگه بیا ببینمت در مورد بعضی چیزا حرف بزنیم بعد پیش خودش فکر میکنه که قضیه فیلیز گفته کریم اجازه داده ماهی یکبار یچه رو ببینه رو به رئیس بگم یا نه در نهایت نمیگه . کریم و حسین تو کافه هستند کریم میگه حسین میخوای چیکار کنی میگه از دوست داشتن ملک دست برنمیدارم زینبم نمیزارم سر خودش بلایی بیاره درنهایت مجبورم دوتا زندگی جدا برای خودم درست کنم .کریم میگه اینطوری که نمیشه قضیه حساسه😅 حسین میگه ولش کن قضیه منو ، زندگی توام دست کمی از مال من نداره کریم میگه چطور حسین میگه امروز رفتم خونه فیلیز چون اومده بود جلو در خونه به هاتف گفته بود که محمد بچه اونه بعد رفتیم خونش پسرعموش برده بود برای ترک الکل کلینیک خوابونده بود میگه همه اینا بخاطر تو سرش اومده حداقل کمکش کن … کریم میگه فیلیز آدم خوبی نیست بهش میگه شما تو این کار دخالت نکن . ماکسیرا با یه چهره متفاوت میاد پیش ماهر (کلیپشو گذاشتم ) ماکسیرا میگه نیاز به یه نقشه خوب دارم برای جم .

ملک نیلای باهم تو رستوران هستند ملک بهش میگه یه چیزی بهت میخوام بگم اما باید قول بدی داد بیداد نکنی ملک میگه من میخوام ازدواج کنم نیلای فکر میکنه با حسین میخواد ازدواج کنه میگه اینقدر زود طلاق گرفت میگه با اون نه با کایا نیلای داد میزنه میگه نه ملک عصبانی میشم از دستت، نمیزارم خودتو حیف کنی تو دیوونه ای ملک میگه بخاطر بهاره نیلای اصلا گوش نمیکنه میگه ول کن بابا تو دیوونه ای . کریم میاد تو اتاق ماکسیر رو تخت نشسته داره با لپ تابش کار می کنه کریم میگه فردا صبح میرم معدن . بعد لباسشو در میاره میگه اگه اشکال نداره امشب و اینجا میخوابم البته متکا میزارم بینمون ماکسیرا میگه مثل اینکه اونیکه نمیخواد پیش هم بخوابیم تو هستی نه من روشو میکنه اونور میخوابه یادش میفته به زمانی که بچه بود پرده خونشونو پاره کرده بود انداخته بود رو سرش مثلا عروس شده🤣🤣 (قابل توجه ده شصتیا 😅) میره خونه عمه کریم کریم بیدار میکنه میگه من اومدم کریم فرار میکنه میگه کمک ماکسیرام دنبالش میکنه میگه تو چه جور شوهری هستی چرا فرار میکنی 🤣 یهو میخنده کریم میگه به چی خندیدی میگه یه چیزی اومد تو ذهنم خندم گرفت کریم میگه تو میخوای چی از من بشنوی اونچیزی که منتظرشی از من بشنوی و نمیشنوی ماکسیرا میگه من چیزی نمیخوام از تو بشنوم کریم میگه من قصدم ناراحت کردن تو نیست چون من به کسی قول نمیدم اینکه به کسی بخوای قول بدی کار خیلی بزرگیه من قول دادن بلد نیستم (همش ضدحاله) چون وابستگی پیش میاد ماکسیرا عصبانی میشه میگه تو نمیخوای بخوابی همش بالا سر من ور ور میکنی . وسطای شبه ماکسیرا رفته اتاق بچه ها به محمد سر بزنه محمد رو صندلی بغل کرده خوابش برده جیلانم خوابیده کریم میاد بدون لباس اما شلوار داره 😁 محمد از بغل ماکسیرا میگیره یهوجیلان کریم میبینه دستشو میزار رو چشاش بدون اینکه ببینه کیه داد و فریاد میکنه یه مرد لخت اومده تو اتاق … ماکسیرا می پره از خواب همه میان ولی جیلان هنوز دستشو از روی چشاش برنداشته 😅 ماکسیرا میگه جیلان عمو کریمه بایرام میگه کریم این چه وضعیه مگه تو خونه عین تارزان میگردن 🤣 آیسلم با جارو میاد میگه کجاس کو بایرام جارو ازش میگیره میگه میخوای تو چشم دشمن فرو کنی چیزی نیست ببر بهش آب بدین اخر از همه حسین میاد میگه چه خبر شده بایرام میگه آفرین دشمن بیاد تو این خونه تو آخر از همه میرسی حسین میگه دشمن کیه میگه داداشت کریم😅 کریم و ماکسیرا محمد میبرن اتاق خودشون کریم محمد میگیره بغلش ماکسیرا میگه بچه رو اینطوری گرفتی بندازیش من میدونم
ادامه کامنت اول 👇👇

ن میدونم باتو بعد دستشو میزاره رو محمد میگه من گرفتمش که نیوفته کریم میگه به این بهانه میخوای به من دست بزنی (از خود راضیه چقدر)😊 .. خلاصه صبح میشه کریم ماکسیرارو بغل کرده خوابیدن خبری از محمد نیست ماکسیرا اول بیدار میشه یهو کریمو پرت میکنه میگه محمد کجاست کریمم میپره زیر پتو زیر تخت همه جا نگاه میکنن میبینن نیست میرن پایین بایرام میگه دونبال این میگردید 🤣 کریم تیپ اروپایی زده میخواد بره معدن بایرام میگه این چیه پوشیدی حداقل یه لباس درست درمون میپوشیدی 😅ماکسیرا میگه بابا خوبه که خوشتیب شده سهیلا میگه خوبه از استیلش خوشم میاد بایرام میگه پس منم خوبه اینجوری لباس بپوشم سهیلا میگه نه به تو نمیاد 🤣
ملک به ماکسیرا زنگ میزنه حسین چشش میخوره به گوشی ماکسیرا میبینه . ملک میگه میخوام با کایا ازدواج کنم ماکسیرام میگه من اجازه نمیدم من زود میام اونجا نمیرارم این ازدواج سر بگیره

داستان قسمت ۳۳ سریال ماکسیرا

حسین میفهمه که ملک زنگ زده به ماکسیرا میگه چی شده میگه چیزی نشده خورده زمین سرش درد میکنه میخوام برم پیشش . کریم زنگ میرنه به ماهر میگه آدرس کلینیکی که فیلیز بستری شده رو میخوام برم پیشش ماهر آدرسو میده کریم قبل اینکه بره معدن میره دیدن فیلیز بهش دلداری میده بهش میگه فقط خوب شو برای دیدن محمد شرط دارم اول اینکه ماکسیرا نباید بدونه دوم اینکه نباید به محمد بگی مادرش هستی .. و میره ماکسیرام میره پیش ملک . ماکسیرا میگه این چه تصمیمیه گرفتی ملک میگه بخاطر اینکه نیلای تو بیمارستان با یه نفر آشنا شده میخواد باهاش ازدواج کنه نامزدش از قضیه بچه خبر نداره من میخوام بچه اونو بزرگ کنم برای همین میخوام با کایا ازدواج کنم به ماکسیرا میگه مگه همینو نمیخواستی ماکسیرا میگه نه با کایا با یه آدم درست حسابی بعدشم بچه نیلای چه ربطی به تو داره … بعد میگه اینقدر از دست زینب عصبانیم طلاق حسین میگیرم شما دوتا رو بهم میرسونم😅 کریم میره معدن سراغ مدیر میگیره میگن مدیر رفته غذا بخوره خلاصه مدیر میاد کریم میگه این معدن مجوزای لازم نگرفته باعث آلودگی هوا میشه معدن به مدت دوماه تعطیل میکنه مدیره هم هی سوسه میاد میگه شما تازه کارید ما همیشه اینطوری کار میکردیم … ماکسیرا میره سراغ نیلای کلی چیز بارش میکنه . مدیر معدن زنگ میزنه به بایرام میگه کریم معدنو تعطیل کرده بایرام حسین صدا میکنه عصبانی میشه میگه براچی داداشت اونجارو تعطیل کرده توام حمایتش کردی حسین میگه تا کی میخوای سمبل کاریی کنیم باید کارارو درست و قانونی انجام بدیم میگه بابا رقیبای تو دارن از بهترین استانداردها استفاده می کننداما تو برعکس هر روز داری ازش دور میشی بایرام 😠 میگه به من میگی بی کفایت خودت بی کفایتی من هم تورو هم اون سگ (منظورش کریم)اخراج میکنم هردوتون اخراجید 🤣 اگه فردا اون هاتف دراز نزاشتم جای تو از تو کمترم حسینم میگه مالته اختیار داری بچسب بهش بعد میگه زینب وسایلاتو جمع کن از اینجا میریم . سهیلا غش میکنه زینب میفرسته خونه باباش حسین میره پیش کریم روستا کریم میاد رستوران یدونه ام کیک خریده ماکسیرارو میبینه تعجب میکنه میگه اینجا چیکار میکنی ماکسیرا میگه ملک میخواد ازدواج کنه اما به خونه اینطوری نگفتم . میگه میخواد با کایا ازدواج کنه . زینب میره پیش جم میگه من قضیه اون شب باور نکردم اما میدونم خیلی بدهکاری سند خونشو نشون میده میگه اگه کاریو که میخوام انجام بدی این خونه مال تو میشه جم میگه باشه چه کاری میگه میخوام با ماکسیرا تو هتل قرار بزاری بعد کلی خبرنگارا بیان اونجا تیتر روزنامه ها بشه.

داستان قسمت ۳۴ و ۳۵ سریال ماکسیرا

حسین میاد پیش ملک میبینه ماکسیرا کریم اونجان که یهو کایا میاد (کرمشو میریزه) میگه ملک رفتم ماشینو تعمیر کردم این حلقه هارو هم از بازار گرفتم حسین میگه پس الکی نیست جمع شدید کیکم گرفتید من مزاحم شدم اما حالا که اینجام بیاید حلقه هارو بندازیم 😶🙁 حسین میزاره میره کریمم باهاش میره ماشین خودشو میزاره با ماشین حسین میره . ملک کایارو دعوا میکنه میگه حالا حلقه نمیگرفتی نمیشد. کریم تلفنی با ماکسیرا کلی دل و قلوه میدن . صبح میشه کریم پیاده از راه جنگل میره پیش ماکسیرا که ماشینش بر میداره میره سرکارش به ماکسیرا میگه شب بریم بیرون چیزی بخوریم قدم بزنیم . بایرامم صبح خیلی زود میره دنبال زینب و نوشو میاردشون خونه . بعد میره معدن پیش کریم . کریم زنگ میزنه به حسین میگه بیا بابا اینجاست حسین میگه پس رئیس اومده میگه باشه الان میام . ماکسیرا به ملک میگه چطوری به کایا اعتماد میکنی این دیوونست دیشب و ندیدی هوا ورش داشته بود میخوای حسین از خودت دور کنی این راهش نیست …. ملک میگه از کایا ضرری به من نمیرسه .
حسین میره معدن . حسین میگه بابا میدونی براچی اومده برای اینکه منو تو رو اخراج کرده قیافه بایرام 😒 .🤣 حسین میگه ما میخوایم شونه به شونه شما حرکت کنیم اما شما کسیو میخواید که به دهنتون نگاه کنه بایرام چیزی نمیگه زنگ میزنه به سهیلا میگه دوتا پسر بزرگ کردیم عین کوه ادم راحت میتونه بهشون تکیه کنه … . ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه به یه نقشه خوب احتیاج دارم تا چیزی که مال خودمه پس بگیرم . بایرام میره خونه حسین سرراهشم کلی خوراکی میگیره میبره . حسین میاد خونه میبینه باباش نشسته مشغول خوردنه بدون اینکه خودشو نشون بده میره قدم بزنه . ملک رفته پیاده روی کایا و ماکسیرا تو رستورانن ماکسیرا با کایا همش درگیره همش بهش گیر میده . ملک و حسین تو جنگل بطور اتفاقی همو میبینن . ملک میگه بخاطر دیشب معذرت خواهی میکنم حسین میگه خواهش میکنم شما یه تصمیمی گرفتید اونم رفته حلقه گرفته بعد بهش میگه عجیبه من تصمیم گرفتم طلاق بگیرم تو پاشدی نامزد کنی ملک میگه انشالا همه مشکلاتتو با زنت حل کنی حسینم میگه انشالا بعد هرکدوم یه راه میرن(این ملکم مغزش تاب داره😁) ماکسیرا کایا رو دنبال میکنه میگه بیا کجا فرار میکنی موذی تو کی هستی که بخوای با خواهر من ازدواج کنی ادامه

عمرا بزار کایا میگه به توچه کایا میدوه ماکسیرا پشت سرش یهو کریم با ماشین میاد کایا میره ماکسیرا میگه داشتم ورزش میکردم 🤣 ماکسیرا میگه کار چطور بود کریم میگه خوب بود یه چیزی بخوریم صحبت کنیم نهارم نخوردم کریم میگه بوراک بخوریم ماکسیرا میگه الان درست میکنم کاری نداره 🤣 از تو گوشیش سریع دستورشو نگاه میکنه حسابی خراب کاری میکنه کریم میاد میبینه ماکسیرا با خمیر درگیره اینجاست که میاد دستشو پاک کنه از خمیر جدا کنه میبوستش ملک از راه میرسه میگه تورخدا دستتون بشورین آشپزخونه منو ول کنید😅 شب شده بایرام هنوز نشسته داره چیزی میخوره منتظر حسین ،حسین میاد بایرام میگه من میخوام بازنشسته بشم حسین تعجب میکنه دو سه تا پیک پشت هم میخوره بایرام میگه نکن نکن 🤣 حسین میگه تو میخوای بازنشسته بشی دوباره میخوره بعد میگه من برم صورتمو بشورم بیام میره رو تخت میفته میخوابه بعد کریم میاد بایرام میگه بیا ببینم داداشت دوتا پیک خورد چپه شده بیا تورو ببینیم
بایرام حرفایی که به حسین زده رو تکرار میکنه میگه میخوام بازنشست بشم کریمم یهو شوکه میشه از حرف بایرام دو سه تا پیکم کریم پشت هم میخوره بایرام میگه نکن نکن اونم میگه من برم لباسمو عوض کنم بیام اونم میره میخوابه بایرامم میگه جوونم جوونای قدیم🤣
صبح میشه کریم ماکسیرا میرن استانبول کریم میره دیدن فیلیز، فیلزم بخودش رسیده کریم خوشش میاد . شب میشه ماکسیرا خوشگل کرده جلو پنجره منتظر کریمه که یهو میاد میدوه میره استقبالش بایرام میگه چه خوشگل شده انگار کریم از جبهه اومده اینطوری میدوه اداشو درمیاره🤣 کریم میاد خیلی سرد باهاش برخورد میکنه بهش میگه تو خونه همه چی روبراه ماکسیرا میگه اره فقط بابا حالش خوب نیست چرا اینقدر بهش دادید خورده کریم میگه مادادیم ( یعنی اینکه اون به ما داده) بعد میره تو خونه ماکسیرا میگه خدایا چرا این یدفعه اینطوریه یه دفعه اون‌طوری اینهمه به خودم رسیدم یدفعه ام تو صورتم نگاه نکرد. صبح میشه ماکسیرا میره دیدن جم بهش پولیو که خواسته بود میده ماهر جم تعقیب میکنه یه نفر با موتور میاد میخور به ماشینش ج جم پیاده میشه کمکش کنه ماهر از اونور میاد پولو از تو ماشین بر میداره . حسین رفته ماهیگیری زینب میره دیدن حسین اول میره رستوران ملک کایارو میبینه میگه من زن حسینم آدرس خونشو میخوام کایا میگه من نامزد ملکم ادرس بهش میده زینب خوشحال میشه ملک نامزد کرده میره خونه حسین تمیز و مرتب میکنه یه چیزی درست میکنه منتظر حسین میمونه ‌. ماکسیرا میره سراغ ماهر . ادامه کامنت اول👇👇

ماهر پولو میده بهش ماکسیرام نصفشو میده به ماهر ماکسیرا میخواد بره ماهر بهش میگه رئیس یه چیزی میخوام بهت بگم کریم میره دیدن فیلیز بهش قول داده ماهی یبار محمد ببره ببینه اما گفته نباید ماکسیرا چیزی بدونه . ماکسیراعصبانی میشه میگه لعنتیا کسی نمیتونه پشت سر من نقشه بکشه .حسین از ماهیگیری میاد خونه میبینه همچی مرتب فکر میکنه ملک اومده داد میزنه با خوشحالی میگه ملک یهو زینب و میبینه زینبم اشک تو چشماش جمع میشه . ماکسیرا هنوز عصبانی میگه میخوان بچه منو ازم بگیرن ماهر میگه رئیس اروم باش ماهی یبار میگه تو احمقی اول ماهی یبار بعد میشه هفته ای یبار بعد کلا بچه رو میبره تقدیمش میکنه میگه من این قضیه رو باید تموم کنم . شب میشه ماکسیرا داره لباساشو جمع میکنه کریم میاد میگه چه خبره جایی میخوای بری ماکسیرا میگه من مشکل وابستگی دارم بیشتر از این نمیتونم بمونم تا همینجا بود میگه وکیلم بهت زنگ میزنه وقتی ام طلاق گرفتیم هیچی ازت نمیخوام خوی از محمد مراقبت کن کریم دادو بیدا میکنه میگه مشکل وابستگی یعنی چی این حرفا چیه ماکسیرا میگه سر من داد نرن مگه من از تو در مورد قولی که به فیلیز دادی سوال میکنم کریم دست ماکسیرارو میگیره میرن بیرون .

داستان قسمت ۳۶ سریال ماکسیرا

[ ] زینب و حسین دارن برمیگردن خونه زینب همش داره گریه میکنه حسین میگه میخوای یجا نگه دارم خودتو جمع جور کنی یجا نگه میداره زینب میره از ماشین پایین حسین یادش میوفته که وقتی خونه ویلایی بودن حسین میاد میگه ملک کجایی زینب بهش میگه منتظرش نباش نامزد کرده دیگه نمیاد بعد میگه من اومده بودم اینجا تا یه مژده ای رو بهت بدم اما دیگه مهم نیست فوری طلاق بگیریم . حسین میگه چه مژده ای ؟زینب میگه حامله ام .حسین باتعجب میگه حامله ای ؟زینب چی می خوای؟ . زینب میگه من خود مسئولیت بچه هام به عهده میگیرم . ماکسیرا به کریم میگه منو ندید گرفتی با فیلیز توافق کردی اما بدترین بدی داری در حق محمد میکنی تو به من گفته تو مامانش باش اما الان چی شد . کریم میگه من برای فیلیز شرط گذاشتم . ماکسیرا میگه راست میگی حق داری اون مامانشه توام باباشی من کییم یه دوست خوب که تو سختیا کمکت میکنه .با کریم میرن تو کافه میشینن .

[ ] بایرام و سهیلا نشستن دارن میوه می خورن که زینب و حسین میان حسین میگه بابا یه چیزی هست که می خوایم شما بدونید زینب منتظر بچست بایرام میگه مبارک باشه شاید این بچه باعث بشه همچی درست بشه زینب میگه این بچه تغییری در تصمیم ما ایجاد نمی کنه ما هر کدوم راه خودمون میریم . حسین میگه یعنی زینب تو میخوای این بچه رو بدنیا بیاری تو هفته قبل مشت مشت قرص خوردی یعنی مشکلی برای این بچه پیش نیومده زینب گفت اگه پیش میومد آزمایش نشون میداد حسین گفت گفتی آزمایش یه چیزی به ذهنم رسید اونجا یه عالمه ازت آزمایش گرفتن چرا تو آزمایشا نشون نداد. بایرام میگه نه نمیشه بچه خدایی نکرده عقب مونده میشه

🤣

زینب بازم حسابی دروغش رو میشه چیزی نمیگه گریه کنان میره طبقه بالا حسین میگه بابا این دورغ و دغل بازیاش تمومی نداره بایرام میگه یعنی حامله نیست

😅

[ ] کریم و ماکسیرا تو کافه هستند ماکسیرا میگه تو پشت سر من نقشه کشیدی کریم میگه باید چیکار کنم بهم اعتماد کنی ماکسیرا میگه نمیدونم تو باعث شدی اعتمادمو از دست بدم خودت راه حلشو پیدا کن . کریم میگه با من ازدواج میکنی

😁😍

اگه بهش فکر کنی میبینی که درخواستم غیر معقول نیست جا خوردی میدونم باید قدم به قدم پیش بریم با من میای بریم سینما ؟ …. خلاصه میرن سینما فیلم خنده داره اما ماکسیرا همش گریه میکنه

🙃

خوشاخوشان میان خونه بایرام کفشارو داره واکس میزنه . ماکسیرا به کریم میگه فردا زنگ میزنم بهت کریمم میگه باشه منتظرم جدا می خوان بخوابن نمیخوان رابطشون یهو جدی کنن مثلا مثل نامزدا

😊بایرام به کریم میگه عقب مونده 🤣 حسین میگه چی میگی بابا میگه دارن لاس میزنن فانتزی بازی در میارن 🤣
صبح شده هاتف بردارزادشو یه پسر سوسولیه اورده پیش خودش کار کنه جم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه منو خالی کردن خیلی بازی کثیفی درآوردی ماکسیرام میزنه زیرش میگه به من چه ربطی داره به من زنگ میزنی فکر میکنی واست ناراحت میشم میگه باید صحبت کنیم تو زندگیم تو خطر بدی افتاده ماکسیرا میگه اگه فکر کردی دوباره ازم پول بگیری اشتباه کردی چون من پول ندارم جم میگه من پول نمیخوام فقط به کمکت احتیاج دارم اینطوری بهت بگم اگه بهم کمک نکنی دوباره تو دردسر میوفتم میگه آدرس برات میفرستم ظهر بیا صحبت کنیم آدرس میفرسته آدرس یه هتله ماکسیرا میگه یه جای درست درمون بگو من هتل نمیام میگه بیا ادامه نده ظهر میبینمت ماکسیرا میره دیدن جم زینبم میره جلوی هتل منتظره خبرنگارا منتظرن ازشون عکس میگیرن (ویدئوش گذاشتم دیگه توضیح نمیدم ) . بایرام خودشو بازنشسته کرده تو همه کارا دخالت میکنه دیگه کفر سهیلارو درآورده 🤣 (کلیپشو میزارم براتون ) . بعد اینکه زینب میفهمه از جم رو دست خورده حسابی ناراحت میشه میره تو اتاقش که مفیدباباش زنگ میزنه بهش میگه خونه رو براچی فروختی زینب میگه پولشو لازم داشتم . مفید میره سراغ بایرام به بایرام میگه به دخترم پول نمیدید که خونشو مجبور شده فروخته بایرام دوباره با مدرک هایی که علیه بایرام داره تهدید میکنه بایرام میگه ببینید خونه رو به کی فروخته خونه رو پس بگیریم .
پی نوشت :دوستان از این به بعد من خلاصه قسمتهای اورجینال میزارم چون الان خودمم دیگه قاطی کردم قسمت چند جم شده

داستان قسمت ۳۷ سریال ماکسیرا

کریم ماکسیرارو سورپرایز میکنه میبرتش تو کشتی تفریحی کلی هم تدارک دیده شب شده حسین خونه نیومده سهیلا از بایرام سراغ حسین میگیره بایرام میگه نمیدونم کل روز ادا اصول درآورد بعدشم سوار ماشینش شد رفت. نیلای و ملک نشستن کایام داره میره . حسین پیام میده نیلای به ملک میگه کی بود ملک میگه حسین میگه ده دقیقه دیگه اونجام کایام متوجه میشه میره . ماکسیرا از کریم بابت گردش تشکر میکنه کریم میگه میخواستم در رابطه با مساله فیلیز باهات صحبت کنم اون منتظر محمد میگه من به ماکسیرا حرفی نزدم به قولم عمل کردم ماکسیرام میگه زنای الکلی حافظه خوبی ندارن کریم میگه حالا که سعی میکنه زندگیشو درست کنه ماهم کمک کنیم ماکسیرا نمیدونم هرچی خودت میدونی کریم میگه نظر تو برام مهمه ماکسیرام میگه باشه به شرطی که محمد هیچوقت متوجه نشه فیلیز مادر واقعیشه کریم میگه حتما این یکی از شرطایی بود که برای فیلیز گذاشتم .حسین میاد ملک میگه چیکار داشتی حسین به نیلای میگه چند ساعت ملک با خودم میبرم نیلای میگه برین کیف کنین😅 کایام داره از پشت درخت اینارو میبینه با خودش میگه ملک با من ازدواج نمیکنه دستش گرفت برد بعدم بهار میگیرن با خودشون میبرن دخترمو میبرن بعد حسین واسش پدری میکنه بعدش منو دیگه فراموش میکنه . فیلیز و ماهر تو کافه هستند فیلیز میگه دیگه چیزی نمونده محمدو ببینم.. ماهر میگه سرم درد میاد نوشیدنی زیاد خوردم از بس از درد و مشکلات حرف میزنی تو غذاتو بخور منم برم بالا بیارم 🤣 فیلیز زیر بغلشو میگیره ماهرم یجور فیلم بازی میکنه که خیلی خورده نمیتونه رانندگی کنه به فیلیز سویچ ماشین میده میگه ببر خونه من میخوام یکم پیاده روی کنم حالم خوب بشه فیلیزم میاد تو راه میزنه به ینفر زنش میاد میگه کشتیش فیلیزم ماشین و میزاره فرار میکنه (نقشه ماکسیراس که فیلیز و فراری بده بره کسی نمرده طرف که فیلیز زده بود بهش نقش بازی میکرده).نیلای زنگ میزنه به ملک میگه بهار نیست (کایا دزیدش) صبح میشه فیلیز زنگ میزنه به کریم گریه میکنه میگه یه کار بدی کردم برای همین تا پلیس نیومده دارم میرم سوار هواپیما بشم از پسرم خوب مراقبت کن کریم میگه گریه نکن بگو کجایی الان میام اونجا ماهر گوشی از فیلیز میگیره پرت میکنه بیرون از تاکسی .

داستان سریال ماکسیرا قسمت ۱۳ اورجینال

فیلیز میگه من نمیخوام برم زندان ماهر به فیلیز میگه برو پیش خواهرت برلین یه مدت پیشش بمون برای خودت زندگی جدیدی درست کن . حسین و ملک دونبال بهار هستند به نیلای میگن رفتیم خونه کایا اونم نبود کسی بهار و ندیده نیلای میگه نکنه اون شیرین عقل کایا بچه رو برده حسین میگه مگه شک داشتین ملک میگه کایا خیلی بهار دوست داره بهش آسیب نمیرسونه نیلای میگه پیش پلیس رفتین ملک میگه نه چون بهار شناسنامه نداره مشکل ساز میشه . ماهر زنگ میزنه به کریم میگه فیلیز سوار هواپیما کردم رفت کریم میگه بیا ساحل همدیگر ببینیم .برادر زاده هاتف نون میاره آشپزوخونه به جیلان میگه مدل موهاتو عوض کن بزار یکم اکسیژن بهش برسه میگه من چطوری مدل موهامو عوض کنم میگه من تورو به یه جا معرفی میکنم اسم منو بیاری میدونن چیکار کنن😁 سهیلا رو تخت خوابیده بایرامم به سقف خیره شده سهیلا بیدار میشه میگه چرا مثل دیوونه ها به سقف خیره شدی میگه دا رم از این سکوت استفاده میکنم دارم آرامش جمع می کنم برای اینکه قیامت به پا بشه آماده باشم سهیلا میگه چه قیامتی بایرام میگه گوش کن صدای گریه بچه میاد .پسر بزرگت هنوز خونه نیومده عروست الان داره نقشه میکشه شوهرش اومد اونو بزنه یا منو 🤣بعد میگه میگفتن آدم سگ و گربه بشه پدر و مادر نشه الان میفهمم یعنی چی 😅.کریم و ماکسیرا میرن دیدن ماهر . ماهر قضیه رو تعریف میکنه میگه ماشین دادم به فیلیز که برگرده کلینک بعد یه ساعت بهم زنگ زد گفت زدم به یه نفر ماشینم رها کرده بود اومده بود مثل اینکه میگه طرف مرده . ماهر میره کریم ناراحت میشه به ماکسیرا میگه میخوام تنها قدم بزنم سعی کردم زندگی فیلیز روبراه کنم ولی بدتر شد . بایرام از زینب میپرسه براچی خونه رو فروختی میگه پولشو لازم داشتم میگه پول لازم داشتی از شوهرت میگرفتی میگه مگه شوهرمو میتونم ببینم بایرام میگه از من میگرفتی میگه چرا همش به من گیر میدین اون ماکسیرا هرکاری دلش میخواد میکنه هروقت میخواد میره هر وقت میخواد میاد انگشتتونم براش تکون نمیدین بعد میره بایرام میگه اندازه ماکسیرا سنگ بیفته رو سرت 😅 بایرام به هاتف میگه ثبت اسناد ببین زینب خونه رو به کی فروخته بعد یه نگاه به برادرزاده هاتف میکنه میگه موهات یکم کوتاه کن تابستوناگرمه هاتف میگه نه باید از ته کوتاه کنه بایرام میگه نه کاری نداشته باش باهاشون اینا با دوتاچیزشون تو زندگی خوشن یکی موهاشونه اون یکی چیز…. خودت گرفتی دیگه نفس خرج نکنم 🤣 (ادمین نگرفته 🤣) . ماکسیرا میره پیش ماهر میبینه اونم ناراحته .

ماکسیرا میگه چیه چرا همتون ناراحتید کریم ناراحته تو ناراحتی ماهر میگه رئیس کریم یجورایی حق داره. پول میده به ماهر میگه برو پول اونارو بده که برای فیلیز نقش بازی کردن . ملک و حسین نیلای دنبال بهار میگردن اومدن تو روستا از چند نفر سراغ کایارو گرفتن اما کسی ندیده بودش. عمه خدیجه و یکی دو نفر دیگه حسین و ملک و نیلای دیدن از حسین پرسید اینجا چیکار میکنی گفت دنبال بچه نیلای میگردیم عمه گفت نیلای کی بچه دار شدکی ازدواج کرد ؟ نیلایم اعصابش خورد شد گفت بچه من نیست ملک دستشو گرفت گفت قرارمون چی بود نیلای گفت قرار نشد دیگه بیای وسط میدان روستا داد بزنید بگین نیلای بچه داره 😅 جم به زینب زنگ میزنه میگه بایرام فهمیده من خونه رو ازت گرفتم گفته برم دفتر مطمئن باش تحت فشار قرار بگیرم همه چیو میگم گوشی قطع میکنه . زینب عصبانی میشه میگه بخاطر اینکه راز این زن برملا بشه خونمو از دست دادم کافی نبود بابام فهمید من میرم الان این زنو میکشم میره اتاق ماکسیرا میگه کافیه می خوای جونمو بگیری خونمو گرفتین بس نیست من اخر تو اون خواهرت میکشم شما میخواید منو قاتل کنید ماکسیرا با خونسردی جوابشو میده یهو سهیلا میاد میگه چه خبر شده ماکسیرا میگه چیزی نیست مامان من به آبجی زینب گفتم بیا اتاقمون عوض کنیم ما میخوایم محمد پیشمون بخوابه خیالمون راحت باشه (ویدئوشو براتون میزارم) خلاصه زینب مجبور میشه اتاق خودشو بده به ماکسیرا(چقدر این ماکسیرا تیز و باهوشه😊) عمه خدیجه ملک و نیلای حسین برده خونه خودش کسی فرستاده که پرس و جو کنند ببینن کسی کایارو ندیده عمه گیر داده به نیلای که بچه تورو چرا باید ملک بزرگ کنه؟ چرا خالت برای چیدن زیتون اومده بود چیزی از بچه نگفت ؟ بعد میگه فیلم برای من بازی نکنید من میدونم این بچه ملک و حسین . حسین میگه نه عمه بچه نیلای . نیلای عصبانی میشه میگه ای خدا بس کنید دیگه 🤣 ملک به حسین میگه این بچه منه حسین میگه پس چرا دروغ گفتی درست درمون حرف بزن ببینم جریان چیه . ملک میگه حسین برو تو بری کایا بچه رو میاره بهش میگه دیگه تا صد متری من نیا چون همه این بلاها بخاطر تو سرم اومده . جیلان از بیرون میاد با یه قیافه متفاوت آرایش غلیظم کرده برادر زاده هاتف میبینه میگه چقدر خوشگل شدی باده از مدرسه میاد میگه جیلان چرا خودتو مثل وحشیا درست کردی 🤣🤣 بعد به سهیلا میگه سولیش ببین چقدر خودشو زشت کرده آیسل جیلان دعواش میکنه سهیلا میگه تو بچه نگه میداری با این سرو شکل نمیشه باده میگه آره بچه تو بغلش خفه میشه

ماکسیرا به ماهر میگه چیکار میکردم میزاشتم کسی که بچه خودشو فروخته بود دوباره بچه رو دودستی میدادم بهش چرا همتون قیافه گرفتین ماهر میگه من خسته ام از دیشب اتفاق رو اتفاق خسته ام . ماکسیرا میگه کریم ناراحته . کریم باید بدونه فیلیز حالش اونجا خوبه وگرنه از عذاب وجدان میمیره . ماهر میگه پس رئیس اینکارو کنیم من برم برلین فیلیز پیدا کنم و جمع و جورش کنم یه عکس سلفی بگیریم برات بفرستیم نظرت چیه . ماکسیرا میگه برو اونجا فیلیز پیدا کن ببر کلینیک بخوابون پولشو کریم بده حالش خوب بشه کریم خیالش راحت بشه اما هیچ چیزی نباید این دوتارو بهم وصل کنه . عکس سه نفر از دوستای جم که قبلا ماکسیرا کتک زده بودن به ماهر میده میگه این سه نفر پیدا کن یه نقشه بکش براشون میخوام حسابمو باهاشون تسویه کنم اینا منو زخمی کردن ماکسیرای قدیم خاک کردن این ماکسیرای جدید که از قبر دراومده بیرون. ماهر میگه خیلی کثافتن رئیس میگه خیلی.. کثافترین آدمایی که تو زندگیت دیدیو تصور کن از اونا کثافتر هستند میگه این کار عجله ای نیست خیلی آروم آروم نقشه بکش براش خیلی مایع بزار خیلی برام مهمه بعد میره . بایرام میفهمه زینب خونه رو به جم فروخته . زنگ میزنه به جم میگه می خوام ببینمت بایرام به جم میگه تا جایی که یادم تو خیلی بدهی داری توان خریدن خونه جدید و نداری جریان چیه؟ جم قضیه رو براش تعریف میکنه زینب حسابی ضایع میشه بعد بایرام یه چک مینویسه براش بهش میگه دیگه نمیخوام نزدیک خانوادم ببینمت خونه زینبم پس میگیره دوباره به اسمش میزنه . کایا با بهار برای کار میرن پیش یه خانومی به اسم حکمت خانم اونم قبول میکنه کایا کار کنه خیلی ام باهاش خوش رفتاری میکنه . کریم میره پیش بایرام میگه بابا یه دوستی داشتی اداره پلیس بود میتونی ازش پرس جو کنی ببیند دوستم با ماشین زده به کسی یا توهم زده بایرام زنگ میزنه میگن کسی گزارش همچی تصادفی نداده بایرام میره خونه زینب صدا میزنه سند خونه رو میده بهش میگه بگیر از این به بعد خواستی حرصتو خالی کنی برو چندتا النگو بخر بنداز دستت اگه حسین بفهمه با جم برای ماکسیرا دام پهن کردی هیچکس تور و نمیتونه از دست حسین نجات بده 😊
خدیجه عمه زنگ میزنه به بایرام میگه بچه ملک گم شده من مطمئنم این بچه حسین بیا توام بگرد پیداش کنیم نوته 😅 بایرام میگه باشه ببینم چیکار میتونم بکنم ادامه در کامنت اول👇👇
حسین و بایرام و سهیلا دارن در مورد گم شدن بهار صحبت میکنن که ماکسیرا میشنوه . میره پیش ملک میگه من باید آخر از همه متوجه بشم بهار گم شده ملک میگه چیزی نیست من دارم تنبیه میشم تنبیه تموم بشه کایا بچه رو بر می گرد‌ونه ماکسیرا میگه چرا چرت و پرت میگی یکم باهم بحث میکنن ملک ماکسیرارو بیرون میکنه میگه برو تو خانواده جوهر از من دور باشید ماکسیرام ناراحت میشه میره یه هفته میگذره .. کایا پیش حکمت خانومه همونجا کار میکنه حکمت بهار نگه میداره . ماکسیرا میره پیش ماهر . ماهر میگه برای ( دوستای جم )همشون نقشه کشیدم اونم چه نقشه ای بیا جزئیاتشو بگم .نیلای میره رستوران ملک میبینه تعطیله گذاشتن برای اجاره . زنگ میزنه به ماکسیرا میگه از ملک خبر نداری خودش نیست رفته بنگاه رستورانم گذاشته برای اجاره گفته می خوام از اینجا برم وسایلاشم فروخته . ماکسیرا میگه من یه هفتس ازش خبر ندارم قضیه دیگه خیلی کش پیدا کرده باید بیام از ریشه حلش کنم دیگه گم شدن بچه اینکه یبار بچه تو میشه یبار بچه خواهرم معلوم نیست چیکار میکنید قطع میکنه گوشیو به ماهر میگه جمع کن بریم ماهر میگه این بچه کیه ماکسیرا میگه باور کن برای اولین بار منم اندازه تومیدونم بریم یکی دوساعته همچی میفهمیم بر میگردیم .نیلای پیش خودش میگه باید همچیو به ماکسیرا بگم . پایان

داستان سریال ماکسیرا قسمت ۱۴ اورجینال

ماهر و ماکسیرا دارن میرن روستا کریم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه چرا نمیای خونه ؟کجایی؟ ماکسیرا میگه نیلای زنگ زده میگه خواهرمم رستورانشو بسته رفته نیست بچه هم هنوزپیدا نشده دارم میرم با نیلای تو روستا پرس جو کنیم شاید کسی دیده باشه کریم و حسین تو اتاق هستند که سهیلا میگه ماکسیرا کجاست ا‌ونم میگه چی شده حسین ناراحت میشه میره تو حیاط زنگ میزنه به ماکسیرا زینب میشنوه میاد به حسین میگه ملک خانم شما برای جلب توجه حادثه جدیدی دارن بوجود میاره .حسین میگه اینکاررارو فقط تو میکنی زینب خانوم😁 بعد میزاره میره زینبم داد و فریاد میکنه میگه خدا لعنتت کنه خدا همتونو لعنت کنه . کریم دنبال حسین میره .سهیلا گریه میکنه میگه چند ساله یه روز نشده صورت حسینم بخنده . به بایرام میگه یه چاره ای برای زینب و حسین پیدا کن بایرامم میگه باشه یه جوری حلش میکنم☹ ماهر و ماکسیرا تو راه دارن میرن ماهر میگه رییس چرا اینقدر به این بچه(محمد) حساسی توام با کریم بچه های دیگه میارید ماکسیرا میگه من دیگه بچه دار نمیشه ماهر میگه درست شنیدم چی؟ماکسیرا میگه بخاطر اون جم و دوستای کثافتش من دیگه بچه دار نمیشم . ماهر ناراحت میشه میگه خیلی کثافتن رئیس 😒. خلاصه اینکه تو یه کافه نیلای میبینن . نیلای میخواد بگه که بهار بچه تو اما یادش میفته که به ملک قول داده نمیگه یه برگه تو کیفش هست که ماهر متوجه برگه تو کیف نیلای میشه .کارگاهی که حسین برای پیدا کردن بهار و ملک گرفته به ماکسیرا زنگ میزنه میره بیرون از کافه صحبت کنه که ماهر از تو کیف نیلای برگه رو برمیداره می خونه میگه این چیه میگه من بیمارستان بودم آورده بودن اونجا دادن بهم ولی توروخدا به ماکسیرا چیزی نگو . بایرام تنها رو کاناپه نشسته که کریم میاد میگه برقا چرا خاموشه میگه هفصد تومن پول برق اومده میخوای روشن کنم از حقوقت کم کنم 😅 میگه حسین کجاست میگه خیلی فشار رو حسینه ملک گم شده همه اینارو مقصر خودشو میدونه میترسم این قضایا داداشمو از پا در بیاره . میگه نترس داداشت قوی من بزرگش کردم بندازش زمین بارم روش بزار چیزیش نمیشه کریم میگه منو کی بزرگ کرده میگه تورو مامانت بزرگ کرده میگفت پسر خوشگلم باید محترم و باوجدان باشه ماهم گوشه کنار یه کارایی کردیم که الان این شدی 😊
ماهر به ماکسیرا میگه تو برو من اینجا میمونم نیلای برام یه هتل میگیره من بمونم اینجا پرس و جو کنم شاید یه سرنخی پیدا کنم .

ماکسیرا میگه تو میخوای چیکار کنی ملک رفته یه نشونیم از خودش نگذاشته ماهر میگه تو برو خانوادت نگران میشن شوهرتم که زنگ زد برو من خودم میگردم من برای خودم متد دارم . فیلیز تو کلینیک شماره خواهرشو پیدا میکنه زنگ میزنه به خواهرش . ماهر و نیلای میرن بیمارستان تا از دوربینای بیمارستان نگاه کنن ببینند چه کسی این نامه رو برای نیلای آورده میبینن یه آقایی نامه رو داده اما نیلای نمیشناستش ماهر میگه از دوربینای جلو در نگاه کنن ببینن با چه آوردن نگاه میکنن با یه ماشین که شماره پلاکشو بر میدارن . ماکسیرا میرسه خونه میبینه هنوز کریم نخوابیده کریم میگه نگرانت شدم نتونستم بخوابم چه خبر ؟ میگه خواهرم بی خبر رفته هیچ کسم نمیدونه کجاست کریم میگه حسین خیلی ناراحته همش خودشو مقصر میدونه (زینب داره از تراس بالا گوش میکنه ) ماکسیرا میگه یچیزی بهت بگم بنظر من اونا همدیگرو پیدا میکنن اگه واقعا عاشق هم باشن هیچکس نمیتونه مانع رسیدن اونا بهم باشه .کریم میگه با همراهی تو البته . زینب پیش خودش میگه واقعا مطمئنی اونارو دیگه توام بخوای نمیتونی بهم برسونی ماکسیرا جون .ماهر نیلای میرسونه میگه فردا ماشین کرایه میکنم میام دنبالت . کریم و ماکسیرا میرن بخوابن .ماکسیرا میگه بیا یه تاریخ تعیین کنیم اگه تو این مدت به من وابسته نشدی از هم جدا شیم کریم میگه یعنی چه مدت میگه حدود دوماه بعد از ماه رمضون اولین روز عید اول عید و میگیریم بعد تصمیمون میگیم کریم میگه ما همینطوری هم خوبیم چرا داری سختش میکنی (کریمم چقدر لوسه) ماکسیرا میگه اما من اینطوری خوب نیستم تمام زندگی من با این دیوونه بازیها تصمیم نگرفتن ها گذشته من میخوام بدونم خونه ام و خانواده ام و علاقه ام رو من اعتماد میخوام من میخوام تو این رابطه راحت باشم کریم میگه باشه اما نمیخوابه بلند میشه میره کتاب بخونه . ماکسیرام زنگ میزنه به ماهر .ماهر میگه رئیس مفید نامیک میشناسی ماکسیرا میگه چه ربطی داره با این قضیه (مفید و زینب ملک دزیدن ) .

صبحه برادر زاده هاتف داره چیزی میبره تو خونه باده میبینه که داره درس میخونه بهش میگه صبح بخیر باده میگه تو نمیتونی به من صبح بخیر بگی برو با هم قد و قواره خودت حرف بزنه اونم میگه باشه. باده میگه سفارشارو بزار همینجا خودشون میان میبرن اون میگه نه من میخوام برم جیلان ببینم باده میگه تو جز آشپزخونه جای دیگه ای رو ندیدی برادر زاده هاتف (منم هنوز اسم اینو یاد نگرفتم😅) میگه تو چقدر بدبختی به تو چه ؟ بجای حسودی برو بگرد برای خودت دوست پسر پیدا کن 😊 بعد میره آشپزخونه پیش جیلان . جیلان میگه بیا بشین کورابی بخور برادر زاده هاتف میگه نه بچه این خونه دم در مشکل درست کرده من نشینم بهتره دردسر میشه .جیلان میگه کی باده؟کی اینو تحویل میگیره مامانش اومد انداخت سر داداش بایرام یعنی یه چیزی مثل به فرزندی قبول کردن باده هم این حرفو شنید گفت کیو به فرزندی قبول کردن من میکشمت جیلان گیس و گیس کشی 😅 زینب اومد جدا شون کنه باده حواسش نبود یدونه زد تو دهن زینب 🤣 زینب جیلان میفرسته بالا به باده میگه اینا فقیرن نمیدونن چطوری باید رفتار کنن برادرزاده هاتف میگه خانوم محترم قلب شما اندازه صورتتون زیبا نیست به باده میگه بدبخت مامان منم زمین خونه های مردم تمیز میکنه گفتم که بدونی . باده هم داد میزنه میگه بابا….بابا … زینب میگه مشکلات این خونه کمه توام بهش اضافه کن . ماهر میره دنبال نیلای که یهو داداش نیلای با چاقو میگیره زیر گردن نیلای یکمم میبره (ویدئوش قبلا گذاشتم ) ماهرم فردین بازی درمیاره تا میخوره داداششو میزنه 🤣 .
زینب میگه من میخوام برم بیرون کار دارم ماکسیرا به بایرام میگه من به یه چیزی شک کردم زینب تعقیب کنن .زینب میره تو یه کلبه وسط جنگل ملک اونجا نگه میدارن الکی به ملک گفتن بهار پیش ماست ازش خواستن رستورانشو جمع کنه که بهار بیارن پیشش ملک پیش خودش میگه بهار پیش اینا نیست اگه بود میاوردنش بجای گریه کردن باید یه فکری کنم از اینجا فرار کنم .هاتفم زینب تعقیب کرد فهمید ملک کجاست زنگ زد ‌کریم و بایرام و آدماشون رفتن که ملک آزاد کنن اما دیر میرسن ملک فرار کرده بود . نیلای و ماهر دارن برمیگردن استانبول گردن نیلایم یکم خون میاد همش گریه میکنه ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه اصلا منو یادت رفته زنگ نمیزنی میگه رئیس دارم با نیلای میام داداش دختره رسما داشت گردن دختره میبرید منم با خودم آوردمش 😅

کریم میاد خونه زینب داره کارت بازی میکنه کارتای زینبو پرت میکنه بهش میگه کسی نمیتونه این خانواده رو تهدید کنه فوری این خونه رو ترک کن تا حرفای ترسناکتر نزدم حسین میاد کریم میگیره میگه کریم چی شده کریم به زینب میگه به باباتم زیاد اعتماد نکن اگه مشکل درست کنی قسم میخورم کاری که با ملک کردی سرت بیارم (ویدئوشو میزارم براتون) ماهر نیلای میبره هتل اتاق خودشو میده به نیلای برای خودش اتاق میگیره ملک به نیلای پیام میده میگه حالم خوبه کریم به حسین میگه بابا چه مدرکی دست این مفید داره که هر دفعه داره به یکی از خانواده ما آسیب میرسونه حسین میگه برو از بابا بپرس چون من اونموقع نوجوان بودم دستش چه برگه هایی داره چقدر پول بدست آورده بخاطر اون پولایی که بدست آورده چی از زندگی ما برده … حسین میره ماکسیرا به ماهر میگه داداش حسین تعقیب کن بایرام خیلی ناراحته بخاطر اینکه مفید ازشون آتو داره کاری نمیتونه بکنه . کریم به بایرام میگه داداشم چون از نتیجش میترسه کاری نمیتونه بکنه بایرام میگه داداشت آدم باوجدانیه کاریو که اون باید بکنه رو من میکنم خونه و نزدیکامون و کسایی که دوست داریم برای اینکه امنیت داشته باشن هرکاری لازم باشه میکنم من میکنم . کریم میگه تو امنیت نداری میخوای بری چه بلایی سرش بیاری میخوای بری زندان اونموقع ما امنیت داریم ؟ بایرام میگه من حلش میکنم .کریم میگه بابا این کارارو به عهده ما بزار ماکسیرام همه این حرفارو داره میشنوه ماکسیرا میگه نظر منم همینه این کارارو به عهده ما بزار باباجون 😊 (اینقدر بایرام تو این چند قسمته ناراحت ندیده بودیم ) خلاصه حسین میره پیش مفید یکم با مفید بحث میکنه راشو میکشه میاد خونه کاری از پیش نمیبره. ملک استانبول یه پانسیون گرفته یادش میفته دوسال پیش بهار وقتی تازه بدنیا اومده بود میخواست ببره بده به یه خانواده ای تو راه پشیمون میشه برمی گرده . یکم برای بهار گریه میکنه میگه خیلی دلم واست تنگه شده . چند نفر میان کلینیک به فیلیز میگن ناپدریت بعد فوتش همچی زده به اسم شما .فیلیز از کلینیک میبرن . شب شده ماکسیرا و ماهرجلو دفتر مفید کشیک میدن چند نفر دزد حرفه ای رو فرستادن داخل دفتر مفید که گاو صندوق بدزن .خودشونم همش استرس دارن 🤣 دزدا میرن تو گاوصندوق برمیدارن جاش یه بسته مواد مخدر میزارن . ماکسیرا و ماهر تو ماشین هستند ماهر میگه یکم دیگه پلیس میاد رئیس چیکار کنیم بریم ماکسیرا میگه یکم صبر کن .ماهر میگه بریم بریم تا من پشیمون نشدم که یهو مفید و آدماش تفنگ میزارن رو سر ماکسیرا میگه آروم ادامه کامنت اول👇👇

ماکسیرا میگه اقا مفید اشتباه متوجه شدی من کاری نکردم مفید میگه تا به این سن رسیدم انتظار اینو داشتم خانواده جوهر یه غلطی بکنن اما از تو نه .میزنن تو سر ماهر.ماهر بیهوش میشه میندازنش گوشه خیابون .

سریال ماکسیرا

عکس های ماکسیرا در سریال ماکسیرا

سریال ماکسیرا

عکس ملک در سریال ماکسیرا

سریال ماکسیراسریال ماکسیرا

داستان قسمت آخر سریال ماکسیرا

سریال ماکسیرا

داستان سریال ترکی ماکسیرا

سریال ماکسیراسریال ماکسیرا

 

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز